تبليغاتX
معجزه احساس
معجزه احساس

 

سوم راهنمايي:

جزيره خارك من يه دوست داشتم به نام رضوان ميشان كه مامانش دبير جغرافي همون مدرسه اي بود كه ما اونجا درس مي خونديم وهمچنين همكار باباي من.خلاصه به دليل سمت هاي باباي من و مامان اون جفتمون از كسي حساب نمي برديم.تصميم گرفتيم بريم پشت مدرسه كه مدير گفته بود هيشكي حق نداره بره اونجا(اينو قبول دارين كه آدمو از هر چي بگيرن به سمتش كشيده ميشي؟)به همون دليلي كه گفتم و از سر كنجكاوي يه روز كه يكي از معلمامون نيومد سر كلاس رفتيم پشت مدرسه و درو از اون طرف بستيم كه كسي يه هو نياد و....اونجا خانه ي معلم هاي مجرد(البته از نوع خانم)هم بود و يكي از خانما بچه اش كه 3-4 سال بيشتر نداشت رو گذاشته بود اونجا از شانس بد ما همون زماني كه ما اونجا بوديم و داشتيم اونجا رو نگاه ميكرديم كه بفهميم واسه چي نبايد ميرفتيم اونجا بالاخره سر كله اين خانم معلم كه مجبور شده بود مدرسه رو دور بزنه پيدا شد و ما هم يواشكي به طريقي كه اومده بوديم جيم شديم همين كه رسيديم بيرون بچه ها گفتن مدير با شماكار داره الان 1 ساعت داره دنبالتون مي گرده(اُه

فكرشم باور نكردنيه تا حالا تو عمرم هيچ مديري منو نخواسته بود ولي حالا به خاطر يه كنجكاوي...)در نتيجه حرفامونو يكي كرديم و زديم تو دفتر.تازه فهميديم كه يكي چغولي ما رو كرده پيش اين مديره.از دفتر كه اومديم بيرون يه راست رفتيم پيش راضيه(خيلي دختر خوبي بود يكي از هواداراي من بود ولي بيچاره فكر كرده بود اتفاقي واسه ما افتاده به خاطر همين رفته بود دفتر و همه چي رو شرح داده بود آخه من كه نمي مردم اون پشت تازه جن هم نداشت كه بخاد ما رو ...)گرفتيم برديمش همون پشت مدرسه(مثلا 5 دقيقه از نصيحت مدير گذشته بود) و تا مي خورد زديمش تا ديگه از اين بي شعور بازي ها در نياره

ولي از راضيه مي خوام اگه يه روز به وبلاگ رسمي من سر زد و اينا رو خوند منو به خاطر اون روز ببخشه آخه راضيه عزيز من مگه قرار نبود كسي از اين ماجرا خبر دار نشه؟نبايد جايگاه منو پيش مدير خراب مي كردي هرچند كه من توضيح دادم و مدير هم قبول كرد كه از سر كنجكاوي بوده و چيزي نگفت البته چيزي هم نمي تونست بگه چون نمره ارزشيابيش دست بابام بود پس همون سكوت به نفع ش بود.البته ناگفته نمونه كه دوست صميمي مامانم هم بود در نتيجه اين جور موردا همون بهتر كه آدم سكوت كنه

 

سوم راهنمايي:

يه بارتو خونه خارگيمون به قول خودم يه اختراع برقي كردم(البته من از اين اختراع ها تو پروندم زياد دارم)بعد واسه امتحان كردنش زدم تو برق(خيلي جالب بود)با يه صداي وحشتناك پريز پريد.شانس آوردم كه پريد وگرنه منم پريده بودم آخه احتمال اين وجود داشت كه خونه آتيش بگيره.ولي حيف كه ادامه ندادم و گرنه الان كاشف برق من بودم نه اديسون!!! مگه نه؟

 

اول دبيرستان:

آبجيم دندون درد گرفته بود(انقده جالب پف كرده بود مث اينكه پمپ دوچرخه كذاشته باشي تو دهنش وبادش كرده باشي چند سانت از فكش اومده بود پايين ترشده بود عين برنامه كودك)من خواستم ازش عكس بگيرم ولي اجازه نداد منم از قوه تصورم(يا همون تخيل) استفاده كردم عكسشو كشيدم و گذاشتم تو آلبوم كه ياد و خاطري باشه واسه چند سال بعدش.آخه من خيلي مردميم!!!(اگه اجازه داد اسكن ميكنم ميزنم تو وب.چندتا بنده خدا هم بخندن و شاد بشن ثواب داره)

همون اول دبيرستان:

با چند تا از بچه ها بند كفش آقاي قرباني رو به هم گره زديم (اينو با كل كلاس انجام داديم همه دورش جمع شديم يكي از بچه ها هم زحمتشو كشيد گره كور زد!!!)بنده خدا نزديك بود بخوره زمين ولي اصلا به روي خودش نيورد و هيچي هم به ما نگفت بعد از چند سال گذاشتنش واسه آزمايشگاه مركزي همون خارك.چند سال بعد هم فهميدم(توسط بابا.آخه هر چي باشه يه جورايي همكار بودن)ازدواج كرده با يكي از همون دختراي خارك.اميدوارم هرجا هست صحيح و سالم باشه وبه تمامه آرزوهاي خوبش برسه

از همين جا هم بهش ميگم:ازدواجت مبارك

هر چند كه يه چند سالي دير شده اما مهم اين بود كه گفتم.اميدوارم تا سالهاي سال به خوبي و خوشي با هم زندگي كنين

باز هم همون اول دبيرستان:

تابستون بود تازه كلاس خياطيم تموم شده بود(به اسرار مامان رفتم ولي حالا ميفهمم كه چقدر به دردم مي خوره-تازه از هر چي بگذريم كلي هم كلاس داره)دختر عمه ام مي خواست مانتوشو كوتاه كنه(همون گياه پزشك)منم اين لطفو بهش كردم و واسش كوتاش كردم همون اندازه اي كه مي خواست(ولي دور از چشم مامانش يا همون عمه بنده)تازه كلي خوشش اومد و هرجا مينشست تعريفمو ميداد ولي اون يكي عمه ام(مامانش نه-من اكثر وقتا خونه اين عمه ام هستم يه دونه پسر داره دوم راهنماييه)كلي منو مسخره كرد (البته اين عمه ام و عمو مهرزادم تو خانوده ي بابام اينا مثل من از همه شيطون ترن و وقتي عمو مهرزادم از كرمان مياد كلي سر به سر هم ميزاريم انقد خوش ميگذره )ولي بعدش كه فهميد بهم برخورده گفت:صفورا خودمونيما خيلي جرأت دار يا!!! من بودم هيچ وقت اين كارو نمي كردم پيش خودت نگفتي اگه مانتوش خراب شه چه كار ميكني؟منم خيلي محكم گفتم نه(آخه هرچي نباشه به خودم كه اطمينان و اعتماد دارم)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 19:56  توسط ستاره - ثمین و رضا  | 

شیطنت های نوجوانی البته مخلوطی با کودکی

اول دبستان:

يادمه مامانم يه كفش گرون و خيلي سنگين واسم خريده بود(اسمش كي كرز بود)بهم گفت :مي ري مدرسه مواظب باش تو پاي بچه ها نزني.مامانم منظورش اين بود كه دعوا نكنم كه بخوام با كفش بزنم تو پاشون.ولي من منظورشو نفهميده بودم به خاطر همين تا آخر زنگ(ساعت 12:30)از كلاس بيرون نرفتم و پاهامو محكم نگه داشته بودم كه خداي نكرده به كسي نخوره فلج شه !!!.حالا كه بزرگتر شدم دلم يه عالمه واسه كودكيم تنگ شده.بچه ها چقدر پاك و مظلوما و سرشار از احساس . يادم باشه تو وبم يه كم از اين فرشته هاي كوچولوهم بگم كه احساسات همه برانگيخته بشه

پنجم دبستان:

يه سوپري بود سر كوچه خالم اينا كه خيلي گرون فروش بود با پسر خالم(همون آقاي دكتر خودمون عماد)ودختر خالم(وكيل)كلي آدامس ازش كش رفتيم و تقسيم كرديم بين بچه هاي كوچه آخه هيچكدوم از ما سه تا آدامس دوست نداشتيم. ما اين كارو كرديم تا ديگه از اين غلط ها نكنه و گرون فروشي رو بزاره كنار(يه جورايي شده بوديم رابين هود/ما رو باش واقعا بچه بوديم حالا مثلا ارزش يه آدامس اون موقع ها چقدر بود!!! )ولي بعد كه مامانامون فهميدن(آخه هم مامان من و هم خالم جفتشون خيلي مومن هستند)خيلي ناراحت شدن ما رو باش فكر كرديم جايزه تنديس بلورين مي دن بهمون فكر نمي كرديم الان پول مي دن ميگن برين معذرت خواهي كنين(يه جوراي همون خفت كشي خودمون) ما هم مجبور شديم يواشكي بريم پولو بذاريم تو مغازشو فرار كنيم بدون اينكه حتي بفهمه

ولي از خدا مي خوام منو عماد و شبنم و همه و تويي كه اين مطلب رو خوندي ياري كنه تا هميشه از خاك ايران دفاع كنيم و به خاطر منافع شخصي ارزش خود و ايران را زير سؤال نبريم.از خدا ميخوام كه هر كي كه دنبال جاه و مال و مقام هست و به مردم ايران فكر نمي كنه روبه راه راست هدايت كنه اگه هدايتم نشد ببره پيش خودش (آخه ايران به اينجور آدما نياز نداره) و ظهور امام زمان (عجل الله تعالي فرجه شريف)را نزديك كنه(البته اينو بايد اول مي نوشتم /خودش كه بياد همه چيز حله) كه تمام نامساوي ها مساوي شه وخدا يه لطف كنه به همه عمر با عزت عطا كنه نه با ذلت

به اميد آن روز....

 

دوم راهنمايي و دانشگاه:

دبير زبان انگليسي ما خيلي امتحاناشو سخت مي گرفت(من به زبان علاقه داشتم ولي وقتشو نداشتم!!!)منم به بچه ها گفتم بياين برگه هاي امتحاني رو كش بريم چون احساس نياز به اين برگه ها ميكرديم و نمره حرف اولو مي زد به تصويب رسيد قرار شد چندتا از بچه ها حواسشون باشه مدير نياد دوتا هم سر مدير رو حرف گرفته بودن(عجب اوضاعي بود واسه يه برگه سر خودتو به باد بدي)ولي خوشبختانه من و كيميا دوستم(دوست خارگيم.خيلي سعي كرديم واسه هميشه پيش هم بمونيم ولي تقدير نگذاشت)ضربتي عمل كرديم و سريع تمام كشوها رو گشتيم و بالاخره اين برگه لعنتي پيدا شد اين كارو تو دانشگاه هم انجام داديم ولي ناكام و خيلي با كلاس (با بلوتوث)من به خانما گفتم اونا گفتن خطرناكه و خيلي چيزاي ديگه.ولي من پشيمون نشدم و رفتم پيش آقايون كلاس(چقدر از اين واژه بدم مياد بالاجبار نوشتم خودمونيم حالا آقا و پسر چه فرقي ميكنه!!!)پسرا گفتن ما هم اين تصميمو داشتيم هر دو گروه تنظيم داشتيم ساعتامونو كوك كرديم كه سر ساعت 4 بزنيم از كلاس بيرون.واي اگه بدونين چي سر من اومد من با نيم ساعت تاخير اومدم بيرون.همشم تقصير اين خانم( استاد تنظيمو مي گم)بود.بهش گفتم مي تونم برم بيرون؟گفت: نه(با يه لحن خاص)ولي من بايد ميرفتم بيرون به بچه ها قول داده بودم خلاصه ديدم از اين راه فايده نداره با هركه بايد از راه خودش حرف زد. خودمو زدم به مريضي ولي خداييش عجب شانسي داشتم آخه يكي از بچه ها هم قرص داشت هم با خودش آب آورده بود منم كه صندلي اول بودم.گفتم ببخشيد من خيلي حالم بد هست ميتونم قرص بخورم؟گفت:موردي نداره.خلاصه چشمتون روز بد نبينه همچون نقش آدماي مريض رو بازي كردم كه نه تنها بچه هاي كلاس حتي خودمم باورم شده بود كه نكنه مريضم !!!.استاد بهم گفت اگه حالت خيلي بد هست و نمي توني سر كلاس بشيني برو بيرون.منم از خدا خواسته جيم فنگ زدم بيرون.و رسيدم پشت كلاس پسرا حالا بگذريم كه استاد تنظيمشون چي داشت بهشون مي گفت(يه چيزي رو كه بايد اضافه كنم اينه كه كلاس تنظيم ما وپسرا جدا بود ولي بقيه كلاسا رو با هم داشتيم)منم يواشكي از كنار كلاسشون رد شدم و يه نگاهي انداختم تو كلاس واحساس كردم كه بهم مي گن برو .خلاصه بعد از كلي زمان اونا هم تشريف آوردن(همون پسرا يا آقايون كلاسمون!!!)يادتونه گفتم با بلوتوث الان توضيح ميدم.دو سه تا از پسرا كنار در دانشگاه-يه چند نفر ديگه هم حواسشون به آقاي ذبيحي(رئيس دانشگاه)و آقاي كاظمي(من كه آخرش نفهميدم اين بابا چه كاره هست از انجام هر كاري تو دانشگاه بر ميومد اگه بدهكار بود گوشاش نميشنيد اگه طلبكار بود تيز تر از گوش خودش نبود با كلي هم اسرار بالاخره اسم كوچيك منو فهميد آخه من هميشه به ايشون ميگفتم منو به فاميلم صدا كنين من كه فاميل دارم تازه با اين سن استاد رياضي هم بود اين ديگه از عجايب .بايد خودتون ببينين كه بفهمين من چي ميگم)بودند.يه سري از بچه ها (سحر و امير افراز(شرمنده از آقا و خانم فاكتور گرفتم))تو پله ها و من و امير حسين و الهه و جواد(بازم فاكتور)تو دفتر همون آقاي كاظمي به دنبال اين برگه ي نمره آور ميگشتيم .قرار بود هر كدوم از مسؤل ها رؤيت شد سريع بلوتوث ها فعال شه.خلاصه هر چي گشتيم پيداش نكرديم تا اينكه امير حسين گفت بچه ها بلوتوث زدن و بايد سريع از محوطه دور ميشديم بعدش فهميديم استاد برگه ها رو گذاشته بوده تو سامسونتش و برده بود خونشون.اينم از شانس ما؟؟!؟!؟!

خیلی از شکلکا رو هم دوست داشتم بزارم ولی هنوز باز نشده

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 8:19  توسط ستاره - ثمین و رضا  | 

شیطنت ها از کودکی به ....

3 سالگي:

جزيره خارك بوديم اينو هيچ وقت يادم نمي ره وقتي خانم علي پور اومد دم در خونمون و شكايت منو به بابا و ماماني كرد احساس كردم مثل اين پسراي سر بازار شدم (قلدر) تصويرش هنوزم جلوي چشامه اين جوري شروع شد ,شن ريختم رو سر پسر همسايمون بعد به بابام گفتم چون بيشتر از سنش حرف ميزد البته اين پسر همسايه ما فكر مي كرد چون من دخترم نمي تونم بزنم تو سرش آدم شه ولي فهميد با اين كه دخترم هيچي از پسرا كم ندارم(ولي خودمونيما يه جورايي دلم هواي خارك كرده/ولي يه روز برميگردم پيشت اينو بهت قول ميدم خارك)

البته اين تقصير بابام هم هستا ميدونين چرا ؟ چون ما داداش نداريم هر كي بهش ميگه منصور خان پسر نمي خواي ؟ با قدرت مي گه دختراي من عين پسر هستن واسه من.

مامانم تعريف مي كنه بعد از ازدواج بابام هميشه دوست داشته دو تا دختر داشته باشه ولي خدا يه ذره بيشتر لطف كرده 3تا دختر مرحمت كرده(خدا هم لطفش تو بعضي از موارد/والا من كه تا حالا هرچيو هر كيو خاستم به جاي كه بهم بده ازم گرفته البته اينم يه جور حكمته حتما خودش بهتر ميدونه بي شك ...)

 

البته اينو كه ميگم هر سال تكرار مي شد و مثل يه جشن واسه ماها بود

و كلي لذت ميبرديم دريغ از اينكه دزدي محسوب ميشه اما چون مامان بزرگم مي دونست فكر كنم موردي نداشت حالا وقتي دستمون رفت تو جيب خودمون از شرمندگيش در ميايم

5-6 سالگي:

روز عيد كه ما از خارك ميومديم همه نوه ها جمع ميشديم خونه مامان بزرگ يا همون بي بي وقتي مامانا و بابا ها حواسشون نبود ميرفتيم تو اتاقي كه بي بي هميشه يه عالمه خوراكي اونجا ميذاشت چون مامان بزرگ من دختر خان بود خيلي تشريفاتي بود البته واسه ما كه بد نبود دلي از عزا در مياورديم خلاصه من(نرم افزار كامپيوتر) بودم , احمدرضا و امير (اين دوتا امسال ازدواج كردن)امين,علي(دبيرستان/نگهبان ديدباني اون زمان ),شيما(امسال(86) رفت مالزي/خوش به حالش/ خدايا نصيب ما هم كن/البته اگه من رفتم مالزي نميدونم مالزي ميخواد بره كجا /به قول سارا دختر پسر دايي بابام كه ميگه اگه تو يزد قبول شي با هم يزدو به نابودي مي كشيم از بس شيطونيم/راستي سارا هم گرافيك خونده)سمانه(راديولوژي خونده)ساره(گياه پزشكي),سميرا و سولماز(دبيرستان/ اين دوتا مثلا خدا ترس بودن ما ميدوزديديم اينا گريه مي كردن)افسانه و افشين(اين دوتا فكر كنم يه بار همدست ما شدن)فكر كنم فقط همينا بوديم بقيه رو يادم نيست.خلاصه امين و علي يكي كنار در يكي سر پيچ مي ايستادن و وقتي بي بي ميومد قرار بر اين بود كه بگن: بي بي بي بي بي بي ...احمدرضا و امير قسمت باز كردن در و بيرون آوردن اين همه خوراكي بودن منو سمانه و ساره هم اونا رو ميريختيم تويه نايلون يا پاكت و يه جايي اونا رو جا سازي مي كرديم (البته من دو تا جا جاسازي ميكردم يكي خودم تنها يكي هم شريكي /آخه من نمي تونستم بزارم اين شيريني ها به من چشمك بزنن بعد برن تو شكم يكي ديگه)و تو اين چند روزي كه با هم بوديم ميخورديم جاي شما سبز. سميرا و سولماز هم گريه مي كردن كه اين كارو نكنين.بچه بودن ديگه مثلا با احساس بودن.

البته بگم كه بي بي به ما هر چقدر كه مي خواستيم مي داد ولي نمي دونم چرا اينو كه يواشكي بود مزه اش بيشتر بود

حالا اگه گفتين من از كجا فهميدم مامان بزرگم از كاراي ما خبر داشت؟

الان ميگم آخه يه بار همونجا كه شيريني ها رو گذاشته بود و ما يواشكي سرقت مي كرديم به تعداد مون تو هر ظرفي واسمون شيريني گذاشته بود نه تنها به تعداد بود بلكه نامگذاري هم شده بود (يه كاغذ مرتب و تمييز كه اسم ماها روش بود گذاشته بود رو سر هر ظرف/ واي عجب مامان بزرگ پر احساسي!!؟! )اگه بدونين ما اون موقع چه حالي داشتيم از خجالت داشتيم آب ميشديم ولي يه دفعه از اين كار بي بي با هم زديم زير خنده(عجب بي بي بودا)

تازه بي بي به مامان و بابا ها نگفته بود ولي اين دوتا بچه خداترس يك يك ما رو لو داده بودن خدا ميدونه از اين كارشون چه قصدي داشتن!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 10:48  توسط ستاره - ثمین و رضا  | 

شیطنت و کودکی و خاطراتم
سلام
اين بار تصميم گرفتم مثل بعضي از سايتا خاطراتمو بنويسم
مي خوام هر چي به ذهنم مياد بنويسم
ولي اميدوارم با اين جملات نظرتون در موردم عوض نشه
چون من همون صفورام
زير 1 سالگي:مامانم ميگه:بوشهر كه  بوديم واست شير درست كردم ريختم تو شيشه شير(البته اگه شيشه شيرمو ديده بودين ميگفتين بشكه)بعد از اين كه خوردي بازم خواستي بهت گفتم واسه الان ديگه كافيه همينو كه گفتم به اعتراض شيشه شيرو زدي زمين شد و شكست و تمام پله ها شده بود پر از شيشه(خداييش خودمونيم خوب كه خودمو پرت نكردم پايين پله ها).
1/5 سالگي:
من يه عمو دارم اسمش حسينه تو فاميل ما همه مادرا وقتي مي خوان بچه اذيت نكنه مي گن حسين اومد ولي اين عموي داستان ما يه مرد خوشكل و خوش قلب و  خيلي خيلي دوسش داشتنيه اما يه مشكل كه داره اينه كه هنو مجرده
مامانم ميگه اذيت مي كردي عمو حسينت اومد يه اخم بهت كرد گفت :بچه اذيت نكن همون لحظه تو هم بهش اخم كردي گفت اين اولين بچه اي هست كه از من حساب نبرده و نترسيده(خداييش اين كه گفتم از قول مامانم بود و هيچ دخل و تصرفي درش نداشتم)
4سالگي:نمي دونم بابت چي ناراحت بودم كه يه سنگ پرت كرده بودم تو خونه عمو اسماعيلم
خلاصه عموم هم نا مردي نكردو منو دعوا كرد گفت :همين الان اين سنگاي كه ريختي مياي جمع مي كني(منم گفتم حتما بشين تا جمع كنم/البته من واسه ايشون احترام قائل هستم اون موقع بچه بودم)
منم از فرصت استفاده كردم و رفتم قير كه گوشه حياط بودو برداشتم كشيدم رو پلاك ماشين نبودي ببيني چه حالي داشت اينقد كشيدم كه شماره ها ديگه معلوم نبود بعدشم اين شد درس عبرتي واسه بقيه كه نه سر به سر من بزارن نه با من دعوا كنن
البته در آخر بايد اينو اضافه كنم كه چون باباي من تو فاميل سرشناس و هيشكي رو حرفش حرف نمي زنه و بهش خيلي احترام ميزارن منم اين جسارتا رو داشتم و هر كاري دلم مي خواست مي كردم(البته نه هر كاري)
از اين به بعد مي خوام همين جور خاطرات مدرسه و دانشگاه و ... رو تو وبم بزارم. فكر كنم جالب شه
نظر تو چيه؟؟؟
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 11:33  توسط ستاره - ثمین و رضا  | 

به نام خداوند مهرآفرين

 


سلام,زيباترين و مقدس ترين كلمه تقديم تو باد(آره بابا تو, تو كه الان  قدم رنجه كردي و به من سر زدي)
مي دوني چيه؟ الان كه به وبم داشتم نگاه مي كردم ديدم من خداييش هيچ حرفي با تو نزدم.
مي دوني من صفورا هستم اين بار مي خوام اين جوري آپ كنم(حتما الان مي گي اه حوصلمو سر بردي
باشه نزن الان مي رم سر اصل مطلب(اي بابا چرا لپات گل افتاد؟منظورم از اصل مطلب يه چيز ديگه بود كه الان مي گم))
خب....صبر كن....صبر كن....اي بابا حولم نكن...خب الان مي گم
1 2  3
(آب دهنمو قورت مي دم)خب من آمادم
خب من يه قولي داده بودم ,يه سؤال پرسيدم و قرار شد جوابا رو با اسم بزنم تو وبم , نمي دونم چه جوري از آب در مياد ولي ارزش امتحانو داره , آخه ميدوني چيه؟ من هر چيزو حداقل يه بار امتحان مي كنم(اي بابا تو اين كارو نكنيا , خطرناكه؟؟؟!!!  به جون خودم)
خب اولين جواب بعد هم به ترتيب جواباي بعدي رو مي زنم,و البته يه خواهش تو رو خدا وقتي مياي حداقل بخون ببين چي گفتم بعد كامنت بزار .ممنون
و يه چيز ديگه ,جا داره همين جا از آقا رضا تشكر كنم بابت اين چند وقتي كه به من كمك كردن(تو نوشتن وبم)و متاسف و ناراحتم كه از دنياي اينترنت واسه هميشه خداحافظي كردين , اميدوارم هر جا هستين موفق و مويد باشين.(خب اينم از آقا رضا)
و نيز از همه كساني كه سر مي زنن واقعا متشكرم سعي ميكنم در اولين فرصت بيام ولي اگه دير ميشه منو ببخشين (مشغله فكري زياده؟!؟!؟)
خوشحالم از اين كه به سؤالم جواب دادي مي خوام از اين به بعد هر سري يه سؤال بپرسم نظرت چيه؟
و از اد ليستم هم مرسي كه واسم آف گذاشته بودن(در مورد جواب سؤال)و نظر داده بودن
من اي دي يا وب لاگ اين دوستانو گذاشتم كه اگه خواستين بيشتر باهاشون آشنا شين و از همين جا از كساني كه از اين كارم ناراحت شدن معذرت خواهي و از كساني كه منو با نظراتشون ياري و همراهي مي كنند تشكر مي كنم
خب بايد به گوجه سبز بي نمك بگم كه بابت (آپ امضا شناسي و روانشناسي)نظر تو دوست عزيزم هم واسم خيلي مهم خب نظرات هر كسي رو محترم مي دونم و اميدوارم با نظراتت منو ياري بدي در بهتر شدن وبم, هرچند كه بابت اون مسئله از دستم ناراحتي ولي بدون من هيچ منظوري نداشتم از حرفم و اصلا فكرشم نمي كردم كه بهت بر بخوره و اين همه از دستم ناراحت شي , فكر ميكردم خيلي با جنبه تر از اين حرفايي , ولي مطمئنم كه هستي , ولي از خدا مي خوام كه يه جا قبول شيم تا ...(بي خيال زود تمومش كنم تا مسئله خونوادگي نشده!!!!)
                    
خب اينم نظرات:
خب نظر اول بر مي گرده به آقا پيام كه چون هك شدن گفتن اي ديشونو نذارم(خدا همه رو به راه راست هدايت كنه اللخصوص هكرا, آخه عزيز من با اين كارت مي خواي چيو ثابت كني؟ها؟)
چشم منم نمي ذارم
پيام:من به نظرم اگه مي خواستم به عزيزترين كسم يه هديه بدم قلبمو بهش مي دادم قلب كوچيكمو كه فقط جاي يه نفر توش باشه
صفورا:من كه به وجود يه همچين ايراني افتخار ميكنم پس عشق پاك هنوز زنده هست و نمرده خوش به حال عزيز ترين كست
مرگ:به نظر من چندتا چيز هست:
1- بي خيالي رو بهش مي دم.
2-زندگيمو بهش مي دم.
3-زندگيمو.
4-عشق رو بهش مي دم
اينم ميل جناب مرگ:www.bekhyal@yahoo.com
صفورا:چرا بي خيالي؟ ايشون رو زندگي خيلي تاكيد كردن و به نظر من دادن زندگي به يه نفر كار خيلي ...(واقعا كلمه اي به ذهنم نمي رسه هر چي بگم باز در برابر اين كار خيلي كم و كوچولو هست)
عشق هم خيلي كلمه جالبيه ,واقعا اين چيه كه هم رو به هم مي رسونه؟ تو مي دوني؟
امير محمد: يه نگاه
اينم وبلاگ آقا امير محمد:www.megastar.blogfa.com

صفورا: اين نظر به نظرم خيلي جالب اومد خلاصه و مفيد فقط يه نگاه (البته چه جور نگاهي؟آخه اين خيلي مهمه ,البته اين نظر منه)اين نگاه چي مي كنه؟
ثمين:اگه خيلي دوسش داشته باشم زندگيمو بهش مي دم
اينم وبلاگ ثمين خانم:www.metallica-1369.blogfa.com
صفورا:بازم ميگم دادن زندگي واقعا....
k1 :شما اول بگين دوسش داشته باشيم يا عاشقش باشيم اين دو تا خيلي با هم فرق مي كنه نه؟؟؟؟؟؟
اينم ميل جناب k1 :
 www.k1-cole@yahoo.com 
صفورا:راست مي گه من به اين اشاره نكرده بودم ولي آيا با هم فرق دارن؟ آخه من تا حالا عاشق نشدم به جز ...
سهيل:جونمو بهش ميدم
اينم ميل سهيل:soheil-1293@yahoo.com
صفورا:اينم مث دادن زندگي دهن آدمو مي بنده و جايي واسه حرف و جواب نمي ذاره ,اين طور نيست؟ نظر تو چيه؟
سميرا:من اگه خيلي دوسش داشته باشم اون چيزي رو بهش مي دم كه مي دونم دوست داره
اينم ميل سميرا خانم:www.honeygirl.antiboy@yahoo.com
صفورا:پس تو سعي مي كني هميشه اول طرف مقابلتو بشناسي بعد...
طناز:من اگه بخوام بهش هديه بدم با يه شناخت اون چيزي رو بهش مي دم كه دوست داره
ايشون هيچ آدرسي از خودشون نذاشته بودن
صفورا:پس تو مي گي آدم بايد با شناخت تصميم به انجام كار بگيره؟؟
زينب:من اگه بخوام چيزي به كسي بدم يه شاخه گل زيبا ميدم
اينم وبلاگ زينب خانم:http://ninihayenaz.blogfa.com
صفورا:چه زيبا و پر احساس .يه شاخه گل مي تونه در بر گيرنده خيلي چيزا باشه
...:بهش يه شاخه گل ميدم
اينم ميل ايشون:www.b_u_ever@yahoo.com
صفورا:اينم مث زينب خانم
فاطمه:اگه كوچيك باشه يه عروسك بزرگ,اگه هم بزرگ باشه دختر باشه دستبند و اگه پسر باشه يه ادكلن مي خرم.
ايشون ميل يا وبلاكگ ندارن توضيح مي دم چرا
صفورا:از اونجايي كه تا من ميام اينترنت اين بچه هم بو ميكشه مياد هميشه كنار دست من (وزير دست راست!!!)
ايشون ابجي من هستن امثال اگه خدا بخواد ميرن كلاس اول و از اونجايي كه من تصميم داشتم نظراتو بزنم تو وبم و نظراتو بلند ميخوندم و ابجيم(منظورم ثمينه,البته اسم اينترنتيه اسمش يه چيز ديگه هست حالا اگه خودش خواست اسمشو آخر اين مطالب مي نويسم)ايشون از بد قضا متوجه شدن كه بنده يه سؤال پرسيدم وقراره جوابا رو بزنم ,از اونجا كه خيلي لجباز و يه دنده هستن(من باب شوخي عرض شد اگه بفهمه...)همين الان اينجا نشستن تا من اسم مباركشونو وارد كنم حتما مي گي خب الكي بهش مي گفتم كه اسمشو نوشتم بايد خدمتتون عرض كنم كه ايشون از شانس بد من قبل از ورود به مدرسه سواد مكتبي دارن(يعني به هر كي ميرسه ازش ميخواد يه چيز يادش بده و به نفر بعدي كه ميرسه كلي واسش كلاس داره كه اينو بلده)خلاصه اينكه تا آخرش نشست تا من اسم و متنشو وارد كنم (آخه يكي نيس به اين بچه بگه مگه تو كار نداري خواب نداري...)منم مثل هميشه چون خيلي دل رحم هستم(و يه جورايي از ترس)اين كار بسيار خطير رو بر ديده منت نهاده و نوشتم(چه كار كنم بچه هست ديگه)(اي واي اينم كه داره ميشه خونوادگي!!!)
sepanta :من بخوام هديه بدم اگه شناخت كافي از اون طرف داشته باشم اون چيزي رو كه دلش مي خواد رو بهش هديه مي دم ولي اگه شناخت كافي نداشته باشم پول بهش مي دم تا خودش بره بخره يا مي برمش بازار هر چي خواست براش مي خرم
ميل ايشون:www.sepanta_20052001@yahoo.com
صفورا:بايد بگم كه ايشون يكي از اد ليستاي اين جانب هستن و يهويي تو ايام دانشگاه سر و كله شون تو اي دي من و چند تا از دوستام پيدا شد و همه به دنبال اين كه ايشون كي هستن اولش فكر مي كرديم يكي از هم كلاسي هاي پسر هست(البته هنوزم مطمئن نيستيم كه نباشه)و البته از بين تمام كساي كه اد كرده بود با من و يكي از دوستام به نام سحر كه همكلاسيم بود چت كرد و خودشو به نام قنبرقلي يا قنير گلي (خلاصه نمي دونم يه همچين چيزاي بود)معرفي كرد.ولي خيلي دوست دارم بدونم كيه اگه فهميدين به منم بگين(به ياد روزهاي زيباي دانشگاه)
به اين وبلاگا سر بزنين جالبن همين گوشه هست
1-وبلاگ رسمي يك ديوانه بي آزار
2-تنها رهگذر جاده عشق
3-هرچي ضد پسره بياد تو لاو كنه

دوباره تشكر ميكنم از همه و تو
اين بار سؤالم اينه:
با كدوم جواب موافقين و نظر خودتون چيه؟
تو رو به اوني كه دوسش دارين(ببينيد كاري كردين كه قسم بدم ,حتما الان مي گي كه من كسي رو دوس ندارم كه حال من گرفته بشه بابا من كه غريبه نيستم بالاخره هر كسي يه ستاره تو آسمون داره يا شايدم تو رو به ياد عشق و احساست انداختم پس تا دير نشده پاشو يه زنگ بهش بزن حتما الان منتظرت)
 خواهشمندم فقط به سؤالم جواب بدين و از دادن جمله هاي تكراري مثل:وب قشنگي داري,خيلي خوشم اومد,موفق باشي,به منم سر بزن,لينكت كردم دوست داشتي لينكم كن ,پرهيز كنيد
فقط جواب سؤال  , بابا اين جواباي قشنگتون واسه من مهمه آخه من اينو به كي بگم؟تو بگو...
                                                                                                                              بااحترام :صفورا   
                                                                                                     همتونو دوست دارم خواهر ها و برادر هاي اينترنتيم
                                                                                                                                يا علي
                                                                                                                     تا آپ بدي خدا نگهدار همتون      

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 19:10  توسط ستاره - ثمین و رضا  | 

امضا شناسي  و روانشناسی

کساني که به طرف عقربهاي ساعت امضاء مي‌كنند انسان‌هاي منطقي هستند

كساني كه بر عكس عقربه‌هاي ساعت امضاء مي‌كنند دير منطق را قبول مي‌كنند و بيشتر غير منطقي هستند

كساني كه از خطوط عمودي استفاده مي‌كنند لجاجت و پافشاري در امور دارند

كساني كه از خطوط افقي استفاده مي‌كنند انسان‌هاي منظّم هستند

كساني كه با فشار امضاء مي‌كنند در كودكي سختي كشيده‌اند

كساني كه پيچيده امضاء مي‌كنند شكّاك هستند

كساني كه در امضاي خود اسم و فاميل مي‌نويسند خودشان را در فاميل برتر مي‌دانند

كساني كه در امضاي خود فاميل مي‌نويسند داراي منزلت هستند
كساني كه اسمشان را مي‌نويسند و روي اسمشان خط مي‌زنند شخصيت خود رانشناخته‌اند

كساني كه به حالت دايره و بيضي امضاء مي‌كنند ، كساني هستند كه مي‌خواهند به قله برسند

بي شک بيان افکار مختلف نشانه تائيد آن نمي باشد

تقدیم با هزارانبه دوستدارانام که این همه وقت صبر کردین تا آپ کنم.

از نظراتون ممنونم.

   راستی میخام ایدی یا وبلاگ عزیزانی که به سوال من جواب داده بودن همراه 

با جوابشون بزنم تو وبلاگم.نظرتون چیه؟

و هر سری یه سوال از جوونا  بپرسم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 16:30  توسط ستاره - ثمین و رضا  | 

سلام به دوستای عزیزم

یه سوال :

اگه بخواید به کسی که دوستش دارین یه هدیه بدین بهترین هدیه که بهش میدین چیه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 21:2  توسط ستاره - ثمین و رضا  | 

(((((ثمین)))))

 دوستت دارم              

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 12:57  توسط ستاره - ثمین و رضا  | 

www.chet.blogfa.com  & www.photolove.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 19:20  توسط ستاره - ثمین و رضا  | 

بمون با من
Image hosting by TinyPic  با سکوت زیرکانه منو فریاد زدیImage hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPicبا چشات دوست دارم رو تو گوشم داد زدیImage hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPicبا نگاه عاشقت مست مستم کردیImage hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPicبه می و جام و سبو باده پرستم کردیImage hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPicالهی الهی تا نفس تو سینه هست Image hosting by TinyPic    

Image hosting by TinyPicبمونی برای من Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPicImage hosting by TinyPicImage hosting by TinyPicImage hosting by TinyPicImage hosting by TinyPicImage hosting by TinyPicImage hosting by TinyPicImage hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 18:34  توسط ستاره - ثمین و رضا  | 

من مرده‌ام

این شعرها دیگر برای هیچ‌کس نیست
نه! در دلم انگار جای هیچ‌کس نیست
آن‌قدر تنهایم که حتی دردهایم
دیگر شبیه دردهای هیچ‌کس نیست
حتی نفس‌های مرا از من گرفتند
من مرده‌ام در من هوای هیچ‌کس نیست
من می‌روم هرچند می‌دانم که دیگر
پشت سرم حتی دعای هیچ‌کس نیست

                                                         رضا

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:4  توسط ستاره - ثمین و رضا  | 

دوست دارم.
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
 ر
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 23:40  توسط ستاره - ثمین و رضا  | 

 

تمام آینه هایم شکسته می دانی        

                         و باد پنجره ام را نبسته می دانی

غبار روبی این خانه های کاه گلی       

                              برای آمدنت پینه بسته می دانی

برای این دو وجب خاک رو مگیر از من  

                       کسی به راه تو با چشم بسته می دانی

دلم هوای پریدن از این قفس دارد        

                             ولی کبوتر دانا نشسته می دانی

گیاه کوچک آبستنت نمی زاید             

                              میان این باران نرسته می دانی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 13:50  توسط ستاره - ثمین و رضا  | 

اونی که گفتم نرو ...

اوني كه گفتم نرو گفت نمي شه

ديروز ديگه رفت واسه هميشه

وقتي مي خواست بره منو صدا كرد

وايستاد و تو چشماي من نگا كرد

گفت مي دوني خودت واسم عزيزي

اين اشكارم بهتره كه نريزي

بايد برم سفر واسم بهتره

ولي كسي كه مونده عاشق تره

تقدير ما از اولم همين بود

يكي تو آسمون يكي زمين بود

شايد اگر دائم بودي كنارم

يه روز مي ديدم كه دوستت ندارم

گريه نكن گريه هاتو نگه دار

لازم مي شه گريه براي ديدار

بذار برم يه مدتي بمونم

شايد كه قدر اينجا رو بدونم

دعا نكن اونجا بهم نسازه

آدم كه حرفش دوتا شد مي بازه

رفتن من شايد يه امتحانه

واسه شناسايي اين زمانه

خودم مي رم عكسام ولي تو قابه

مي شنوه حرفو ولي بي جوابه

رفتن من بازي سرنوشته

هموني كه رو پيشونيم نوشته

يه كاري كن اين رفتن موقت

آدما رو نندازه توي زحمت

نذار كه نقطه ضعفتو بدونن

پشت سر من وتو چيز بخونن

منتظر شعرا و نامه هاتم

هر جا مي ري بدون منم باهاتم

غصه نخور زندگي رنگارنگه

يه وقتايي دور شدنم قشنگه

شايد يه روز به همديگه رسيديم

همديگه رو شايد يه جايي ديديم

شايدم اين ديدار آخريه

اگركه باشه زندگي همينه

داغ دلت هر وقت كه مي شه تازه

بهش بگو با روزگار بسازه

همه مي گن فقط يه روزه رفته

انگار ولي گذشته صد تا هفته

فهميدم امروز سفرم يه درده

من چه كنم اگر كه بر نگرده

الهي كه تموم چشم به راها

بياد سفر كردشون از تو راها

پشت سرش آب مي ريزيم يه دريا

شايد پشيمون شه خونه اونجا

الهي كه هيچ جا سفر نباشه

هيچ چشمي منتظر به در نباشه

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 4:45  توسط ستاره - ثمین و رضا  | 

من و تو !!!

اين ديوونه دور چشات آخر يه سياره مي شه

چشمك كه مي زني چشمات مثل يه فواره مي شه

اون گلوبند نقره اي كه بستي دور گردنم

از بس نيومدي پيشم ديكه داره پاره مي شه

به با تو بودنم قسم اگه بياي كنار من

چشام واسه عروسك نگات يه گهواره مي شه

دلم تصور نمي كرد وقتي كه اول تو رو ديد

همين روزا با چشماي ناز تو بيچاره مي شه

به ياد مجنون افتادم اونم تصور نمي كرد

يه روز به خاطر كسي تو صحرا آواره مي شه

مي گي تحمل مي كنيم آخه چقد آخه تا كي؟

واسه يه ديوونه مگه تحملم چاره مي شه؟
فاصله بين من و تو ديگه يه كم زياد شده

قصه ي ما داره مثل قصه ي ديواره مي شه

خلاصه بي وفا نشو چون آخرش خوشبختيا

قسمت هر كس كه به گفته هاش وفاداره مي شه

خوب ديگه خستت نكنم جون تو و خاطرمون

دلم داره باز مثل اون روزي كه ديداره مي شه

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 4:29  توسط ستاره - ثمین و رضا  | 

عشق یعنی....

من / عشق

پاك                  يعني

سرزمين                      لحظه

يعني                                 بيداد

عشق                                     من 

باختن                                                            عشق

جان                                                                          يعني

زندگي                                                                               ليلي و

قمار                                                                                  مجنون

در                                  عشق يعني ...           شدن

ساختن                                                                                   عشق

دل                                                                                       يعني

كلبه                                                                           وامق و

يعني                                                                      عذرا

عشق                                                              شدن

من                                     عشق

فرداي                                يعني

كودك                          مسجد

يعني               الاقصي

عشق /  من

 

عشق                                       آميختن                                           افروختن

يعني                              به هم        عشق                             سوختن

چشمهاي                      يكجا                    يعني                        كردن

پر ز                 و غم                            دردهاي             گريه

خون/ درد                                                    بيشمار

 

عشق                                     من

يعني                             الاسرار

كلبه                    مخزن

اسرار     يعنی

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 4:25  توسط ستاره - ثمین و رضا  | 

این یکی هم تقدیم به دوستداران نانسی
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 4:4  توسط ستاره - ثمین و رضا  | 

تقدیم به دوستداران کامران و هومن
خیلی از شما ایمیل زده بودین که عکس خواننده ها هم توی وبلاگمون بزنیم.

اینم تقدیم به شما.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 4:0  توسط ستاره - ثمین و رضا  | 

13 فروردین

بازم سلام به دوستاي گل

13 بدر خوش گذشت؟ كجاها رفتين؟ جاتون خالي ما سيزده رو زديم به كوه .يه سر هم رفتيم باغ.يه سيزده بدرخيس از آب در اومد آخه بارون ميومد. آبجي ستاره سويي شرتشو فراموش كرده بود با خودش بياره تو اون سرما سويي شرت منو از تنم درآورد.يه سويي شرت بود و من و آبجي ستاره . اگه بدونين چي كارا كه نكرديم .كورس سرعت گذاشتيم زديم به درخت . كلي هم تير اندازي كرديم من به هدف نزدم ولي آبجي ستاره چنتاشو زد . هوا خيلي سرد بود فكر كنم سرما خوردم اگه فردا بتونم برم مدرسه واقعا معجزه هست راستي يادتون نره حتما نظر بدين و حتي اگه لطف كنين يه خاطره خوشكل و جالب از روز 13 فروردين 1386 واسمون بذارين .ممنون.

قربان شما: ثمين

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 1:8  توسط ستاره - ثمین و رضا  | 

مثل اونا

تو مثل اونا نباش اونا مارو دوس ندارن

تو اتاقشون گل مصنوعي بيشتر مي ذارن

تو مثل اونا نباش چون زير بارون نمي رن

مثل ليلي نمي شن تو خواب مجنون نمي رن

تو مثل اونا نباش اونا واسم بس نبودن

اونا مثل نقش معبدا مقدس نبودن

تو مثل اونا نباش اونا فقط يه خاطرن

از اونا كه موندن اما خيلي دوست دارم برن

تو مثل اونا نباش اونا شقايق نميشن

اونا نقش عاشقو دارن و عاشق نمي شن

تو مثل اونا نباش اونا به هم راست نمي گن

به دل ديوونه هر چي كه دلش خواست نمي گن

تو مثل اونا نباش اونا ازم جدا شدن

بي دليل شكستن و رفتن و بي وفا شدن

تو مثل اونا نباش مثل همين حالات بمون

خيلي آروم و زلال وبا وفا و مهربون

تو مثل اونا نباش اونا فقط تنگ بودن

مثل جدولايي كه حل نمي شن گنگ بودن

تو مثل اونا نباش اونا يه وقت گم مي شن

توي ذهن من يه وقتايي توهم مي شن

تو مثل اونا نباش اونا تو اين شهر بودن

اما با دنياي آرزوي من قهر بودن

تو مثل اونا نباش تا اين چشا باز نشه خيس

بگو مثل اونا نيستي هم بگو هم بنويس

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 0:40  توسط ستاره - ثمین و رضا  | 

بعد از اين باور ندارم عشق را

عشق رويايي است پر رنگ و ريا

عشق يعني آفتابي از فريب

عشق يعني يك جدايي عجيب

عشق يعني پاك و بي ارزش شدن

از دورنگي ها چنان آتش شدن

عشق يعني خنده هاي سرد سرد

عشق يعني لحظه جنگ ونبرد

بعد از اين باور نكن توعشق را

هر نگاهي مي فريباند تو را

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 23:33  توسط ستاره - ثمین و رضا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 23:23  توسط ستاره - ثمین و رضا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 23:16  توسط ستاره - ثمین و رضا  | 

سلام به همه دوستای گل

اسم من ثمینه من و آبجی ستاره تصمیم گرفتیم یه وبلاگ تقدیم کنیم به تموم دوستای گلمون .

امیدواریم خوشتون بیاد.

راستی نظر یادتون نره ها.

قربانتون: ثمین و ستاره

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 23:4  توسط ستاره - ثمین و رضا  | 

نویسندگان وبلاگ

ستاره
ثمین
رضا
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

نوشته های پیشین
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386

نویسندگان
ستاره - ثمین و رضا
صفورا

پیوندها
وبلاگ رسمی یک دیوونه بی آزار
تنها رهگذر جاده عشق
هر چي ضد پسره بياد تو حال كنه.
تیر فلک
انجمن شعر آييني موعود
تنهايي
sms for my love
ازگذشته تابه امروز
فرشته های آسمانی
رقص اشک
مبارز راه روشنايي
چگونه می شود به کسی که مرده است بگویید..
نوده دنیایی دیگر
Anti God
گروه کامپیوتر دانشگاه شهید چمران اهواز
.ثمين و كيوان.
رایگانت
تشنه تر از آب
کلبه دوست داشتنی من
Love Me TenDer LOvE Me SweeT
رویا و غزل
تله پاتي
هفت رنگ مثل جامعه ، ساده مثل سایه
جنبه داشته باشيم
عکس های ماشین و موزیگ رپ فارسی
سلام به دوستان(وحيد)
AP2ashegh(علي و پروانه)
كامپيوتر
شرکت فنی مهندسی نوآوران
كتابخانه مجازي صابر
انجمن ادبی سخن کاشان

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM

 
JavaScript Codes